تبلیغات
به ســـــــــــــوی ظــهور - نقل حکایت جالب آیت الله خوانساری از آیت الله العظمی بروجردی

به ســـــــــــــوی ظــهور
به ســـــــــــــوی ظــهور

بزرگ مردتاریخ

جستجو
مطالب اخیر
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

مرحوم آقای بروجردی (ع) عصر ها در مسجد ( عشقعلی ) اصول تدریس می کردند . یکی از روز ها که روی منبر مشغول تدریس بودند یکی از شاگردان حاضر بر موضوع مورد بحث آقا اشکالی را وارد کرد.آقا اشکال را پاسخ داد ، امّا شاگرد بار دیگر اشکال کرد ، آقا باز پاسخ داد ، اما این بار با اندکی تندی پاسخ او را داد .

لذا شاگرد ساکت شد. آقای خوانساری می فرمود:

مرحوم آقای بروجردی (ع) عصر ها در مسجد ( عشقعلی ) اصول تدریس می کردند . یکی از روز ها که روی منبر مشغول تدریس بودند یکی از شاگردان حاضر بر موضوع مورد بحث آقا اشکالی را وارد کرد.آقا اشکال را پاسخ داد ، امّا شاگرد بار دیگر اشکال کرد ، آقا باز پاسخ داد ، اما این بار با اندکی تندی پاسخ او را داد .

لذا شاگرد ساکت شد. آقای خوانساری می فرمود: در آن روز من نماز مغرب را خوانده و هنوز نماز عشا را اقامه نکرده بودم که خادم آقای بروجردی نزد من آمد وگفت(( آقا از شما می خواهند که همین حالا نزد ایشان روید)). من به سرعت نزد آقا رفتم، آثار تأثر را در چهره آقا که جلو در کتابخانه اش ایستاده و برای ورود من لحظه شماری می کرد ، مشاهده کردم. به من فرمود: «من امروز با آن طلبه ای که بر من اشکال گرفت تند صحبت کردم . از شما می خواهم که پیش از آن که نماز مغرب و عشا را بخوانم ، مرا نزد او برید تا از وی پوزش بطلبم؛زیرا رفتاری که از من در قبال او سر زد درست نبود».

آقای خونساری می فرمود: من به آقا گفتم : شیخ ( آن طلبه ) امام جماعت فلان مسجد است و بعد از نماز مسائل شرعی مردم را برای آنها می گوید و به سؤالاتشان پاسخ می دهد. بنابراین تا شیخ به خانه اش برود تقریباً دو ساعتی وقت داریم . بنابراین ، امشب خودم تنها به منزل او می روم و موضوع را به اطلاعش می رسانم و برای فردا قرار می گذاریم تا به اتفاق هم به منزل او برویم.

همین طور هم شد و من همان شب قضیه را به شیخ گفتیم ، و صبح زود طبق عادتم ، به حرم حضرت معصومه (ع) رفتم ، و پس از زیارت به منزل برگشتم ، دیدم آقای بروجردی سوار درشکه اش جلو منزلم منتظر من است . مرحوم آقای بروجردی مسنّ بود و پیاده رفتن برایش دشوار . من سوار درشکه شدم وبا هم به منزل شیخ رفتیم. همین که صدای کوبه در را شنید آن را باز کرد و به آقا خوشامد بسیار گفت . چرا که نه ، او یک طلبه بود و آقا در آن ایاّم مرجع عالم تقلید ، و شیخ هم خود، یکی از مقلدان ایشان بود.

آقای خونساری می فرمود: هنگامی که آقای بروجردی وارد خانه شد دست شیخ را گرفت و خواست ببوسد اما شیخ به زور دست خود را کشید و نگذاشت ببوسد!! آقای برو جردی فرمود: از این که دیروز با شما به تندی صحبت کردم پوزش می طلبم، من نباید این کار را می کردم ! شیخ گفت: شما آقا و سرور ما و مرجع مسلمانان هستید و من هم یکی از مسلمانان هستم،و این توجّه شما به من لطف حضر تعالی به حقیر محسوب می شود . اما آقای بروجردی مکرراً طلب عفو و بخشش می کرد

 



نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت 1390 توسط dariush
مقام معظم رهبری

نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
Blog Skin